تبليغاتX
۩۞۩ قشنگترین عشق دنیا ۩۞۩

 

تصـــــــوير تصادفي
منوي كاربري

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

حضرت علی علیه السلام :

     اگر پارسیان اراده کنند می توانند ستارگان را به زمین بدوزند.   

لينك دوستان
چت با مدير
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو مطالب

هفته سوم دی 1388
هفته دوم دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387

طراح قالب

کلیک کنید


Powered by:

blogfa.Com

 

 

<-BlogCustomHtml->
rss feed

.:: تابلوي اعلانات ::.

کلیک کنید

بنر سایت

 

      تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

 

تو را از بین صدها گل جدا کردم

 

تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم

 

برای نقطه پایان تنهایی

 

تو تنها اسمی بودی که صدا کردم

 

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 17:46 | |

      بارون

 

 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست


ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!


دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم


اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت


کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!


آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد


حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند


همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت


خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......

کاشکي که بارون بزنه

به سقف و ايوون بزنه

کاشکي دلم پر بگيره

شادي رو از سر بگيره

کاش دوباره بارون بياد

رو تن ياس و نسترن

کاشکي بوي خدا بياد

تو کوچه و تو باغ من

کاش دوباره بارون بياد

اشک خدا رو ببوسم!

تا که دلم جون بگيره

از غم دنيا.... نپوسم

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 15:3 | |

      داستانی خواندنی از یک عروسی

 

آقاکیوان کلید را توی در چرخاند و سلامی گفت، تند تند لباس‌هایش را عوض کرد و گفت:

- ستاره! امروز بالاخره تونستیم همه کارهای مهسا رو انجام بدیم، کارت‌های عروسی‌اش رو هم پخش کردیم، قرارهای آرایشگاه و ماشین و عکاس و فیلمبردار رو یه بار دیگه چک کردیم. ایشاا… اگه مشکلی پیش نیاد جمعه به خیر و خوشی این دختر مي‌ره سر خونه و زندگیش، خدا رحمت کنه باباش رو، چه مرد نازنینی بود، تا زنده بود ما که هیچ کاری براش نکردیم…

آقا کیوان توی بانک کار مي‌کرد، مرد جاافتاده و مهربانی بود اما هروقت کار و برنامه‌اي داشت، تا انجامش نمي‌داد، نمي‌توانست آرام بگیرد. مي‌گفت بیست سال صندوقداری بانک آدم رو از تک و تا مي‌اندازه اما باعث مي‌شه حواست به همه چی باشه و بدونی هر کاری رو کی انجام بدی و از کنار هیچ چیزی هم به سادگی نگذری. با آنکه سن و سالی را گذرانده بود اما هنوز هم رفیق‌باز بود، البته سرش توی زندگی خودش بود اما با چند نفر از همکارها و دوستان قدیمی رابطه خیلی خوب و عمیقی داشت. شاید به همین دلیل بود که بعد از آن تصادف وحشتناک توی جاده قم - تهران و فوت آقای خلیلی هنوز که هنوز بود صبح‌ها تا مي‌نشست روی صندلی‌اش توی بانک، برای او فاتحه‌اي مي‌خواند و امکان نداشت جمعه به جمعه سر خاک مادرش و او نرود. بعد از فوت آقای خلیلی، تمام سعی‌اش را می‌کرد تا دخترش مهسا احساس بی‌پدری نکند، از سه ماه پیش که موضوع خواستگاری او پیش آمد، تمام تلاشش را کرد که در حق او پدری کند، حتی توی مراسم خواستگاری همه او را عمو صدا مي‌زدند و خانواده داماد خبر نداشت او تنها همکار پدر مهسا بوده است. با آنکه خودش کارمند بود و حقوق چندانی نمي‌گرفت ولی به هر دری زد تا چیزی کم و کسر نباشد، احساس مي‌کرد که دختر خودش را دارد شوهر مي‌دهد. مهسا فقط یک سال از مینو دخترش بزرگتر بود.

- مامان! مامان! این جوراب‌های من کجاست؟ دیروز گذاشتم زیر کاناپه!

- آخه دختر زیر کاناپه هم شد جا؟

مرتضی همان‌طور که نشسته بود پشت میز کامپیوتر با لحن مضحکی گفت:

- یه عمل جراحی از جارو برقی بکن ببین مامان نداده جارو برقی بخوره! آخه بعد از خوردن کارت‌های اینترنت من یه هفته‌اي می‌شه چیزی نخورده!

زن تند تند داشت آشپزخانه را مرتب مي‌کرد، حالا دم مهمانی انگار تازه یادش افتاده بود باید میز نهارخوری را دستمال بکشد.

- ستاره! بسه دیگه، از بس اون میز رو دستمال کشیدی رنگش رفته، یادمه وقتی خریدیم رنگش قهوه‌اي سوخته بود حالا دو ماه نشده عین دندون سفید شده! ول کن بجنب بریم. الان ملت می‌رن، اونوقت ما وقتی مي‌رسیم که شام رو خوردن، زشته زن!

- واسه شام زشته یا واسه این‌که دیر برسیم؟ عزیز من! ما چه باشیم و چه نباشیم اونا جشن خودشون رو مي‌گیرن، فکر مي‌کنی اگه دیر برسیم، خانواده‌ها مي‌گن حضار محترم! به دلیل دیر رسیدن آقا کیوان و خانواده و عیال مربوطه فعلا کسی نامردی نکنه و دست به شیرینی‌ها نزنه؟! تو که کم و کسر نذاشتی، والا اگه بابای مرحومش هم بود اندازه تو حرص و جوش نمي‌خورد. چشم! چشم! الان آماده مي‌شیم.

مرد کلافه شده بود، نیم ساعتی مي‌شد لباس‌هایش را پوشیده بود. هشت بار جلوی آینه خودش را برانداز کرده بود و با ماشین اصلاح دو بار صورتش را مرتب کرده بود. برای همین طاقت نیاورد و ادامه داد:

- ستاره خانوم! ما که قرار نیست بریم سفر قندهار یا جنگ چالدران! دو ساعت مي‌ریم و بر‌مي‌گردیم، اون‌وقت تا صبح بشین خونه‌تکونی کن، اصلا من نمي‌دونم چرا شما زنا همین که پای مهمونی و سفر رفتن مي‌شه شروع مي‌کنین به خونه‌تکونی؟ مگه باقی روزا رو ازتون گرفتن؟! خانومم! عزیزم! تو که مي‌دونی…

حرفش را قطع کرد، یکباره همه خاطرات گذشته از جلوی چشم‌هایش گذشت، افسوس خورد که چرا امشب محمود در جشن عروسی دخترش نیست و…

مینو در حالی که داشت شالش را مرتب مي‌کرد، توی آشپرخانه آمد و گفت:

- مامان! این شال صورتیه خوبه یا اون سبزه؟

- همین خوبه مامان، بیشتر بهت میاد، سبزه یه خورده از مد افتاده است.

مرتضی باز نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و گفت:

- اتفاقا همون سبزه بیشتر بهش میاد، آدم یاد قورباغه سبز مي‌افته و کلی صفا مي‌کنه، پلنگ صورتی دیگه از مد افتاده مامان! این روزا با کامپیوتر کی میره تو غار!

- مامان! یه چیزی بهش بگو. دیگه داره کفر منو درمی‌ياره، دیروز باران دوستم مي‌گفت کلاغ‌ها کی تو سر داداش مرتضات تخم مي‌ذارن بیایم ببینیم؟! خدایی این مدل موست كه مرتضی داره، فکر کنم تمام بالش و متکاهاش رو با این ژل موش چرب كرده. بودنش تو آپارتمان بدآموزی داره واسه بچه‌ها! کاش مي‌شد پلیس یه روز بگیرتش و یه چهارراه بزنه وسط سرش! آخه تو که تیپ زدنت آدم رو یاد قبرستون مي‌اندازه نظر دادنت چیه؟

- تیپ زدن من؟! برو بابا! موهای من هر مدلی باشه از کارای تو بهتره که یه خرس دو متری رو آویزون مي‌کنی به گوشی موبایلت و یه خرگوش سه کیلویی زشت رو به کوله‌پشتی‌ات! یه روز سازمان محیط‌زیست دستگیرت مي‌کنه به جرم شکار غیر مجاز!

مرد که کلافه‌تر از همیشه کانال‌های تلویزیون را عوض مي‌کرد از همان جا داد زد:

- بسه بچه‌ها! بسه دیگه! مي‌خوایم بریم جشن عروسی! باز شما دو تا مثل موش و گربه افتادید به جون هم؟ ستاره! ستاره! زود باش زن! اونا واسه شام ما رو دعوت کردن، ننوشتن تو کارتشون که صبحونه هم مي‌دن. عجله کن دیگه…

- وای از دست تو مرد! چقدر عجولی؟! دندون رو جیگر بذار، نمي‌میری از گرسنگی، تازه من هنوز آرایش نکردم…

صدای صفحه کلید کامپیوتر مرتضی توی اتاق پیچیده بود، تند تند تایپ مي‌کرد، از همان جا گفت:

- بابا شما که افتادی تو کار خیر دیگه کوتاهی نکن! تا تنور داغه نون رو بچسبون! بالاخره چشم امید جوون‌های فامیل به کارای خیر شماست.

- آره! چشم امید جوون‌های فامیل هستم، اما ما تو فامیلمون پسر دم‌بخت نداریم، که اگه هم داشتیم حتما خودشون اونقدر عرضه داشتن که بعد از خدمت سربازی به جای رایت سی‌دی واسه این و اون و چت کردن، پاشن برن دنبال کار!

- متشکرم بابا! همیشه این محبت‌های شما باعث افتخار منه! باز خوب شد به صورت مستقیم منظورتون من نبودم!

مرتضی و مینو از بچگی با هم کل‌کل مي‌کردند. اصلا برايشان یه تفریح شده بود، وقتی حال یکی خراب بود اون یکی به دادش مي‌رسید و با شوخی و مسخره‌بازی نمي‌ذاشت خیلی توی خودش بره. از سه ماه پیش که سربازی مرتضی تموم شده بود و نشسته بود توی خانه، ترم دوم مینو شروع شده بود و مي‌رفت دانشگاه. برای همین فرصت چندانی برای شیطنت نداشتند، شب‌ها هم مرتضی هدفون مي‌گذاشت و مي‌چسبید به کامپیوترش و با کسی حرف نمي‌زد. مي‌گفت دارد خودش را برای امتحان کاردانی به کارشناسی آماده مي‌کند. اما درس نمي‌خواند و بیشتر وقتش را به وب‌گردی و چت کردن مي‌پرداخت. به مینو مي‌گفت توی خدمت عقده شده بود برام که یه کامپیوتر داشته باشم، اما نمي‌شد. توی مرز خیلی اوقات برق هم نداشتیم چه برسه به این خیالات.

- مرتضی! مرتضی! تو آماده‌اي مامان؟

- آره مامان! مرتضی آماده است، فکر کنم با این تیپی که زده، موردتوجه همه بشه و هیچ‌کس حتی یه لحظه هم عروس و دوماد رو نگاه نکنه، زیر پیراهن سفید با پیژامه آبی راه‌راه تیپ باحالیه واسه عروسی!

- اتفاقا 68 درصد باهات موافقم مینو! با همین تیپ می‌يام، ملت یه حالی بکنن.

- مرتضی!

- چیه بابا؟

- حالا که مامانت مي‌خواد به سلامتی دو ساعت دیگه راه بیفته، تو چرا نمي‌جنبی؟ نکنه مي‌خوای کلی هم منتظر تو باشیم، پاشو لباس مرتب بپوش، من آبرو دارم پیش دوستا و همکارام. نری اون لباس‌های جلف رو بپوشی، مرد گنده رفته سی سانتیمتر لباس خریده مي‌گه تی‌شرته! اون رو تن یه بچه دو ماهه هم بکنی تنش مي‌افته بیرون!

مینو ریز ریز مي‌خندید. مرتضی سرش را تکان داد و از جایش بلند شد، همان‌طور که چشمش به مانیتور بود، دستش را دراز کرد و از توی کمد پیراهن رسمی و چروکی را بیرون آورد.

- مرتضی! مي‌خوای اینو تنت کنی؟ خدایی برو یه گونی بپوش از این بهتره، پاشو اتوش کن.

- ول کن بابا! حسش نیست! تازه شبه کی مي‌بینه که این یه خورده اتو نداره.

- این پیرهن انگار از چرخ گوشت رد شده اون وقت تو مي‌گی یه خورده اتو نداره؟

- این چیزیش نیست، دیشب که با سامان بیرون بودم و دیر اومدم خونه، حال نداشتم لباس عوض کنم با همین خوابیدم!

تلفن زنگ زد. مرد از جایش بلند شد و نگاهی به شماره کرد.

- مرتضی! فکر کنم با تو کار دارن، هر کی بود نیفتی تو رو دربایستی، یا باهاش قرار بذاری بری بیرون، بگو که داری مي‌ری عروسي!

مرتضی گوشی را برداشت، شاهين بود. چند کلمه‌اي با هم حرف زدند. بعد گفت:

- بابا! فردا ماشین رو مي‌شه بهم قرض بدی؟

- واسه چی؟ باز قراره بری شمال و ماشین رو قوطی کنی برگردی؟

- نه! شاهين مي‌گه فصل گلاب‌گیریه تو کاشان، مي‌خوایم با بچه‌ها بریم.

مینو فوری شیطنت کرد و گفت:

- اگه اینطوره، بابا ما هم قراره از طرف دانشگاه بریم اردوی اصفهان واسه دیدن عالی‌قاپو، من از اتوبوس خوشم نمي‌آد، ماشین رو بده پشت سر اتوبوس، من و دو، سه تا از دوستام بریم.

- مگه عروس مي‌برید اصفهان؟! یه جوری مي‌گه اردو انگار ما اردو نرفته‌ایم، مگه دانشگاه مي‌ذاره شما با ماشین شخصی برید؟ تازه تو كارت سوخت ما فقط يك قلوپ بنزينه!

مرد تلویزیون را خاموش کرد و گفت:

- بی‌خودی کل‌کل نکنید، ماشین رو به هیچ كدومتون نمي‌دم، فردا قراره ببرمش تعمیرگاه.

مرتضی مي‌دانست که وقتی بابا نه بیاورد توی کار، دیگر اصرار فایده‌اي ندارد، برای همین زیر لب گفت:

- بابا یه پیشنهاد دارم، ماشین رو ببر تعمیرگاه، بگو نگه دارید اینجا تا وقتی پسرم ماشین بخره! اینجوری هم خیال شما راحته هم من!

زن از اتاق بیرون آمد و گفت: من حاضرم. دیدی هی غرغر مي‌کردی؟ سه ثانیه حاضر شدم.

- بله! البته سه ثانیه و دو ساعت و چهل دقیقه هم روش! زود باشید بچه‌ها دیرمون شد.

- بابا! تو ماشین صندلی جا می‌شه؟

- صندلی واسه چی مینو؟ بابا دوستای ما اینقدرها که شما فکر مي‌کنید بی‌کلاس نیستن، خودم رفتم تالار رو دیدم، زیلو که نمي‌‌نذازن كف تالار، صندلی دارن اونجا!

- نه بابا! آخه مرتضی چسبیده به صندلی کامپیوترش، بعید مي‌دونم بشه بدون صندلی اون رو برد تو ماشین!

مرد بی‌حوصله و کلافه‌تر از همیشه در اتاق مرتضی را باز کرد، او مثل همیشه هدفون را چسبانده بود روي گوشش‌هایش و زل زده بود به مانیتور، انگار نه انگار که برای رفتن برنامه‌اي داشته باشد.

- پسر پاشو دیگه! به جای اینکه بری ماشین رو روشن کنی، نشستی پای کامپیوترت؟ تازه هنوز این پیژامه مسخره پاته؟

مرتضی سریع از جایش بلند شد و شروع کرد به لباس پوشیدن. بعد جوری که صدایش را فقط مینو شنید، گفت:

- حالا كه وقت داریم؟ من مي‌خوام برم صورتم رو اصلاح کنم.

مینو هم انگار یه بهانه خوب دستش افتاده باشد، گفت:

- صبر کن از بابا بپرسم! بابا… بابا…

- جان مینو بی‌خیال! بی‌خیال شو. الان بابا می‌ياد دوباره الم‌شنگه به پا مي‌کنه.

- اگه اون ام‌پی‌تری پلیر که تازه خریدی رو بهم بدی بی‌خیال مي‌شم. زود باش. بابا داره می‌ياد. تصمیمت رو بگیر… زود…

- باشه! ولی خیلی نامردی…

مرد در را باز کرد و با کمی عصبانیت گفت:

- باز چی شده؟ چیه؟

مینو من و منی کرد و گفت:

 

برو به ادامه مطلب ...

 


Read More | ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 22:4 | |

      ببخشید شما ثروتمندید؟

 

داستان های خواندنی - داستان دوم

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

 

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 19:43 | |

      زنی می رفت ...

 

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت .

 

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 19:17 | |

      سعدی

 

زندگی نامه

 

تصویر


سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است.

درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.

سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای 690 تا 695 نوشته اند.

سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت.

آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند.

سعدی خود در این مورد می گوید:

همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ------- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت

سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.

او در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می آید در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد.

سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.

او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می افزود.

سعدی در روزگار سلطنت "اتابک ابوبکر بن سعد" به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد.

برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.

 


 


Read More | ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 15:51 | |

      بیوگرافی آنجیلا جولی

                                                            

نام : آنجلینا جولی ویت . لقب: آنجی ، . قد: 173 سانتیمتر
او در تاریخ 4 ژانویه 1975 و در ساعت 9:09 در لس آنجلس متولد و در همانجا بزرگ شد. نام پدرش "جان ویت" و نام مادرش "مارچلین برتلند" است. همچنین او خواهرزاده "چیپ تایلور " می باشد. در ضمن "جولی" در زبان فرانسه به معنای "زیبا" است. او در سن 14 سالگی به کار مدلینگ روی آورد و در 16 سالگی از دبیرستان "بورلی هیل" فارغ التحصیل شد.
"آنجلینا" بعدها در انستیتو تئاتر "لی استرابرگ" آموزش دید. آنجا جایی بود که او در تولیدات کارآموزی متعددی ایفای نقش کرد. او بعدها به عنوان مدل حرفه ای در لندن ، نیویورک و لس آنجلس کار کرد و در ویدئوکلیپهای هنرمندانی همچون : "میت لف" ، "لنی کراویتز" ، آنتنلو وندیتی" و گروه "لمون هدتز" ایفای نقش نمود. در ضمن او در دانشگاه نیویورک در رشته سینما تحصیل کرده است. وی در پنج فیلم دانشجویی برای مدرسه سینمایی
USC که تمام آنها را برادرش نوشته بود کارکرد.
"آنجلینا" در تاریخ سوم فوریه 1995 با "جانی لی میلر" ازدواج کرد و در سال 1999 از او جدا شد. او در مراسم ازدواجش با "جانی لی میر" به جای لباس عروس (!) یک شلوار چرم سیاه رنگ و تی شرت سفید رنگ به تن داشت که بر روی آن نام همسرش را با خون خودش نوشته بود! 
"آنجلینا" یک کلکسیونر چاقو نیز هست و می گوید که به علم غسال خانه بسیار علاقمند است! از آرزوهای دوران کودکی او نویسندگی مراسم آئین کفن و دفن می باشد!
رابطه او و برادرش بسیار صمیمی و نزدیک است و به طور جدی تحت حمایت برادرش "جیمزهاون" می باشد. برادرش اغلب او را در نمایشهایش همراهی می کند و "آنجلینا" نیز از نام او در نمایشهایش استفاده می کند. مانند : "جیمی کجاست؟ (1999)
شخصیت مورد علاقه او در فیلمهای دیسنی "دومبو" فیل پرنده می باشد. وی عنوان کرده : "زمانیکه دمبو قادر به پرواز شد ، او گریه کرده است!"
شهرت وی از فیلم "عشق همان است که هست" ( 1996) آغاز شد. دومین ازدواج "آنجلینا" در تاریخ پنجم می 2000 با "بیلی باب تورنتون" بود که حاصل آن فرزند پسری به نام "مادوگس" است. "جولی" نگهداری از کودکش را زمانیکه برای بازی در فیلم "خارج از مرزها" ( 2003) در افریقا به سر می برد آغاز کرد.
او در ماه می 2002 به عنوان سفیر خوشبختی ، از کمپ پناهندگان تام هین در تایلند بازدید کرد. او در تاریخ 27 می 2003 از همسر دومش "بیلی باب تورنتون" جدا شد.
بر اساس تحقیقات یک مرکز سینمایی مشخص شد که 35 درصد پاسخ دهندگان می گویند که "آنجلینا" اولین انتخاب آنها برای مراسم شام سال نو می باشد. در این تحقیق "کاترین زتا جونز" رتبه دوم را دارد.
"جولی" تصمیم گرفته که از حرفه بازیگری کناره گیری کند و همراه پسرش "مادوگس" در انگلیس اقامت داشته باشد. او می گوید : "می خواهم با دنیای فیلم وداع کنم و یک مادر تمام عیار برای مادوگس باشم و بیشتر در برنامه ها و جلسات مربوط به والدین و مربیان شرکت کنم!" 
او بیشتر برنامه های مربوط به گیاهان و حیات وحش را از تلویزیون تماشا می کند.
قبل از جدایی او و همسر دومش ( بیلی باب تورنتون ) ، از "آنجلینا" پرسیده شده بود که اگر "بیلی" به تو خیانت کند ، با او چه می کنی ؟ پاسخ داده بود که : "او را نمی کشم! چون عاشق فرزندمان هستم و پسرم به پدر احتیاج دارد. ولی او را کتک میزنم! "آنجلینا" در جایی دیگر در مورد جدایی از همسر دومش گفته بود :"رابطه ما یک رابطه واقعی و عمیق بود. برایم آسان نیست که بخواهم بگویم چه چیز باعث ایجاد مشکلات و جدایی ما شد. بیلی شبها با موزیک و شغلش سرگرم می شد و من هم با فرزندم بودم. به هر حال از این مسئله هم عصبی هستم و هم غمگین. این دوران برای من ، سخت ناراحت کننده است.
بد نیست بدانید دستمزد "آنجلینا" در فیلم "ستاندن جانها" 2003 دوازده میلیون دلار بوده است!
آنجلينا فرزند خوانده ای به نام مدوکس نيز دارد و در حال حاضر به نظر مي رسه به برد پيت علاقه مند شده است که البته خودشون اين رابطه رو تکذيب ميکنند.

فیلم شناسی آنجلینا جولی :
Mr. and Mrs. Smith (2005) آقا و خانم اسمیت
Alexander (2004) اسکندر
*
Shark Tale (2004) داستان کوسه
Sky Captain and the World of Tomorrow (2004) فرمانده آسمانها
Taking Lives (2004) ستاندن جانها
Beyond Borders (2003) فراسوي مرزها
*
Lara Croft Tomb Raider: The Cradle of Life (2003) مهاجم مقبره2
Life or Something Like It (2002) زندگی و چیزی شبیه آن
*
Lara Croft: Tomb Raider (2001) مهاجم مقبره
*
Original Sin (2001) گناه اصلي
*
Gone in 60 Seconds (2000) سرقت در 60 ثانیه
*
The Bone Collector (1999) کلکسیونر استخوان
Girl, Interrupted (1999) دختر از هم گسیخته
Hell's Kitchen (1999) آشپزخانه جهنم
Playing By Heart (1999) بازی با قلب
Pushing Tin (1999)
*
Gia (1998) جیا
George Wallace (1997) جرج والاس
Playing God (1997)
Foxfire (1996) فاكس فاير
Love Is All There Is (1996)
Mojave Moon (1996)
*
Hackers (1995) هکر ها
Without Evidence (1995)
Cyborg 2 (1993) سیبرگ2

دلارام

 

 

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 15:47 | |

      خطای چشم 4

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 19:12 | |

      سرطان عشق

 

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي

از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

[+] نوشته شده توسط علی رضا جان در 16:14 | |

      مطالب پيشين
زیباترین زن زندانی در جهان !
عجب حکایتی داره این نکن نکنا آقا نکـــــــــــــــــــــــــــــــــن ...
سخت ترین سوالات کنکور چین ...
دستم را رها کن ...
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد ...
تازه‌ترین عكس‌ها از حضور شاکردوست و پورسرخ در فیلم تاریخی «حسن هدایت»
عکس های عشقولانه از بچه ها
زرنگ ترين پير زن دنيا !!!
آلبوم جدید و بسیار زیبای Timbaland به نام Presents Shock Value II
نيكي ما به ديگران ازائي ندارد ...
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود ...
آخرین دوستت دارم ...
دخترک ...
گفتم ...
عکسهایی زیبا از کودکان زیبا
عکسهایی بی نظیر از شبنم قلی خانی
خلاصه قسمت هفتادم افسانه جومونگ
خلاصه قسمت شصت و نهم افسانه جومونگ
ويژه نامه ولادت حضرت عباس (ع) سال 88
عکس های میترا حجار
عکس های کتایون ریاحی
عکس های الهام حمیدی
عکسهایی از مریلا زارعی در جشنواره فیلم برلین
عکس های هدیه تهرانی
خلاصه قسمت شصت و هشتم افسانه جومونگ
خلاصه قسمت شصت و هفتم افسانه جومونگ
خلاصه قسمت شصت و ششم افسانه جومونگ
خلاصه قسمت شصت و پنجم افسانه جومونگ
خلاصه قسمت شصت و چهارم افسانه جومونگ
عکس های ترانه علیدوستی